یک شب سرد زمستانی عروسی سارا بود.(هوا آن سال آنقدر سرد بود که هنوز هم بعنوان سال سرد از آن یاد میکنند). پدرش یک طرف و عمویش طرف دیگر از زیر قرآن رد شد. اشک میریخت. من بچه بودم و فکر میکردم که چرا شب عروسی گریه میکنند؟ من هیچوقت شب عروسیم گریه نخواهم کرد…
بعدترها من بارها عاشق شدم. شاید بعدا درباره اش بنویسم. اما یک روز گرم تابستان آمد که من عاشق نبودم. عروسی من بود و من گریه میکردم. راستی چقدر گریه کردم؟! فیلمبردار گفت: «همه عروسها گریه میکنند اما تو دیگه خیلی زود شروع کردی» و من باز گریه کردم. فیلمبردار نمیدانست که من عاشق نیستم میدانست؟ فیلمبردار نمیدانست که من با چه آرزوهای خاک شده ای به خانه بختم میروم. فیلمبردار نمیدانست و خیلی از مهمانها نمی دانستند. آنشب با من همه کسانی که میدانستند گریه میکردند و من نمیتوانستم به علی نگاه کنم که همسرم بود. بعد رقصیدیم و گریه کردم. بعد آواز خواندیم و گریه کردم. علی دلخور بود من هم -شاید مادرم چیزی گفته بود (تا همین اواخر هیچوقت با هم خوب نبودند). بعد رفتیم خانه مان -هماغوشی برایمان تازه نبود- شب را پشت به هم خوابیدیم.
تمام مدت آن روز و روزهای قبلترش وخیلی از روزهای بعدتر با خودم زمزمه میکردم که یک روز از این زندگی میروم بیرون. وقتی قویتر شوم از این زندگی میروم بیرون.
مادرم گفته بود: صبر کن من بمیرم و بعد که خودسر شدی هر غلطی دلت خواست بکن. آن روز و روزهای قبلترش و شاید روزهای بعدترش؛ آرزو کردم که کاش بمیرد. تلخ است این نوشته. هیچکس آرزوی مرگ مادرش را میکند؟ من کردم.